• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فرشته صالح زاده
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • مادر
  • شب
  • بهار
  • نوروزتان مبارک
  • پشت پنجره انتظار
  • سرخوشیهای نوجوانی
  • احترام به دیگران
  • سفره هایتان سرشار ازمهرباد
  • فرصتها را دریابیم
  • پائولو کوئیلو
  • پاییز زیبا
  • عشق
  • خاطره ها
  • منشور کوروش
  • دلنوشته
  • احترام
  • رمضان 90
  • مزه مرباهای عزیز
  • آبشار سردابه
  • خشونت علیه زنان
  • انصاف
  • دلتنگی
  • پدرم
  • اوج بگیریم
  • تنمان را دریابیم
  • مهر بورزیم بی هیچ چشم داشتی به پاس انسان بودنمان
  • حیران زیبا و این روزها دلتنگ
  • مهربون بودن سخت نیست فقط باور کنیم که مدت کوتاهی روی این خاک زنده ایم
  • جدایی نادر از سیمین
  • عزیزمامان
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
     
کدهای اضافی کاربر


دلنوشته های من
زندگی با همه پیچیده گیهایش بسی ساده است و با همه ساده گی هایش بسی پیچیده اما دوست داشتنی است
مادر
نویسنده: فرشته صالح زاده - ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

مادر بودن و اساسأ زن بودن حسی است که با هیچ احساس دیگری قابل مقایسه نیست تعیین روزی در هر جای دنیا برای ارج نهادن به این موجود مرسوم است اما آنچه مسلم است جایگاه واقعی زنان است که نمیدانم تا شرایط مطلوب چقدر راه باقی است یا اصولأشرایط مطلوب چیست دریافتن روح این موجودات ظریف الهی که هم مقاومند وهم شکننده هم بسیار ظریفند و هم بسیار محکم و مسلمأ ادغام این شرایط خمیر مایه عجیبی از جنسی بسیار عجیبتر پدید آورده که فقط خداوند میتوانست چنین موجودی با این پیچیدگیها بیافریند و بارالها تورا سپاس که مارا آفریدی همه ما سختیهایی داریم از جنسهای مختلف همه ما مشکلاتی داریم از انواعی از مشکلات انسانی گاه کم می آوریم و گاه ناامید میشویم گاه از نامرادیها که در حقمان میشود غمگین میشویم گاه دنیا برایمان تنگ میشود برای ما که دنیا را برای همه زیبا میکنیم گاه نامهربان میشویم و روزمره گیها مارا در گرداب خود چنان به درون میکشد که ... اما باز هم صبح که از راه میرسد آفتاب که برمی آید میدرخشیم و زندگی را از نو به عزیزانمان هدیه میکنیم به آنانی که در اطرافمان زندگی میکنند هرچند هیچ یک از ما کامل نیستیم هیچ کداممان شاید آن موجودی که آفریده شدیم تا آن باشیم نیستیم در مسیر زندگی هایمان رنگهایی گرفتیم که رنگ ما نبود آلوده شدیم به ظواهری که در نهادمان نبود اما عشقمان عشقمان پاینده است و نامیرا و گوهر بزرگی که ما در صدف وجودیمان دست نخورده و ناب مراقبت کرده ایم همین عشق است و چه لذتی بالاتر از این که ما موجوداتی هستیم با ذخیره عشقی تمام نشدنی و ذره ای از جوهر خدایی در درون هر یک از ماست .

 

 

 

 

ـ

نظرات ()



شب
نویسنده: فرشته صالح زاده - ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

 

 

شب این اسرار انگیزترین نعمت طبیعت به همه موجودات هستی است نمیدانم هرکس چه حسی از شب دارد اما من شبها را خیلی دوست دارم پیشترها روزها را بیشتر دوست میداشتم اما حالا شبها را گاهی آرزو میکنم بعضی شبها بلندتر شود آنقدر که به روز رسیدنش محال به نظر آید آرزوست دیگر و ما هم موجوداتی که میتوانیم بشدت در افکار خود غرق شویم اما شب این تاریکخانه هستی وسکوتی که معمولأدر نیمه هایش حادث میشود لذتی وصف نشدنی است اگر خوابتان نمیبرد و با افکار بیحد انسانی که تمامی ندارد ازرختخواب بیرون می آیید و کنار پنجره می ایستید کمی فکر کنیم به کارهایی که میکنیم به قلبهایی که میشکنیم به آزارهایی که میکنیم همه ما از این کارها میکنیم گاه حتی مهربانترین آدمها یی که میشناسیم و دوستشان داریم برایمان مثال زدنی هستند چنان قلبمان را می آزارند که خوابمان نمیبرد نمیدانیم که دیگر به که میشود پناه برد با که میتوان ازدرد جان و روح خود گفت چرا برای خاطر چیزهایی بی ارزش مادی که هیچ اندوخته ای به معرفت ما نمی افزاید برایمان برای روح ابدی مان هیچ ثمری ندارد این چنین پا میفشاریم به قضاوت دیگران مینشینیم و تمام گذشته و حال و آینده انسانها را زیر سوال میبریم که نه انگار که خودمان هم انسانیم و ما هم خطاکاریم همه ما چه فرقی میکند هرکدام از ما به نوعی شاید جنس خطاهایمان با هم فرق میکند اما بهرحال خطا میکنیم آنوقت خدا نکند که در مسند قضاوت بنشینیم مگر ما همان انسانهای نیستیم که خداوند در روز آفرینش انسانها از روح خود در ما دمید پس چه شد که اینقدر این گوهر انسانی خود را به شیطان فروختیم شبها که پشت پنجره احساس ایستادید کمی بیاندیشیم سکوت شب سیاهی شب رازداری شب اندیشه شب آری در شب اندیشه ای هست که میخواندت به درون برای قلب انسانی که باارزش است و مأمن خداوند است

 

نظرات ()



بهار
نویسنده: فرشته صالح زاده - ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

بهاربا تمام زیباییهایش از راه رسیده و طبیعت ما را محو تماشایش کرده است هرصبح که ازخانه هایمان پا به کوچه زندگی میگذاریم روزی نو برای ما شروع شده است امروز که درب خانه هایمان را بستیم و وارد کوچه شدیم رفتگر مهربان را که دیدید سلام کنید سلام آی آدمها به راننده تاکسی یا اتوبوس سلام کنیم از سر شوق اگر با ماشین خودتان هستید به راننده مقابل لبخند بزنید و به کسانی یا ماشینهایی حق تقدم بدهید بعد با روی گشاده به محل کارتان وارد شوید حتی اگر صبحانه نخوردید میتوانید در مسیر خود یک سنگگ داغ هم بخرید باور کنید حس زندگی است بعد به هر کسی که مراجعه کننده تان است لبخند زده و با مهربانی و با تون صدای آرام پاسخ دهید عشق را در کلامتان جاری کنید نگویید که ای بابا حالت خوب است ؟با این همه دغدغه مگر میشود شاد بود باورکنید در بدترین حالت روحی هم میشود امتحان کنید همه ما غم داریم غصه داریم هستند کسانی در اطرافمان که حالمان را بد کنند اما میشود آنها را ندیده گرفت روزتان را خوش شروع کنید حتی اگر شب را نخوابیده اید آخر شبها را که میشناسید مقوله عجیبی دارد این شب اگر غمگین باشی غصه های تمام عالم در شب تجلی میکند راز عجیبی دارد شب بقول شاملو چه زیباست شب چه زیباست شب برای که زیباست شب برای چه زیباست شب آره حتی اگر تمام غصه ها را با خود به صبح کشانده اید صبح را خوب شروع کنید کسی چه میداند چند صبح دیگر فرصت سلام به رفتگر خوب محله مان را داریم امتحان کنیم همه ما

نظرات ()



نوروزتان مبارک
نویسنده: فرشته صالح زاده - ٢٩ اسفند ۱۳٩٠

 سال نود ساعتهای آخرش را سپری میکند الان ساعت 9.30 دقیقه است و کمتراز 12ساعت به شروع سال جدید باقی مانده است نمیدانم سال 90 برای شما چگونه سالی بود اما هرچه بوده خوب یا بد سپری شده و ما در آستانه ورود به سالی دیگر و شروعی نو هستیم راستش را بگویم برای من چیزی با این مفهوم که سالها را با اعدادی که نمادهای آن هستند معرفی کردن و نامیدن آنها به بد یا خوب بودن زیاد مورد قبول نیست چون این ما آدمها با تفکرات و عملکردهایمان هستیم که این روزها را تن پوش خوب و بد میپوشانیم و به آنها برچسبهای زیبا یا شاد یا غمگین یا ... میزنیم بعضی وقتها هم تقدیر برایمان رقم میزند بهرحال با هر حال و هوایی که هستید برایتان آرامش آرزو میکنم برای همه انسانهایی که روی کره خاکی زندگی میکنند برای آنانی که نوروز مارا میشناسند یا نمیدانند که این جشن زیبا چیست و فلسفه اش را نمیدانند حتی برای آنهایی که نمیدانند آرامش چه نعمت بزرگی است هم آرزوی آرامش میکنم خدایا برای همه ما قلبی آرام روحی آرام و یک زندگی توام با آرامش عطا بفرما و مارا برای اینکه همدیگر را دوست بداریم به هم آزارنرسانیم  مهربورزیم به همه موجوداتی که تو آفریده ای و عاشقانه زندگی کنیم یاری کن  

نظرات ()



پشت پنجره انتظار
نویسنده: فرشته صالح زاده - ٢٧ دی ۱۳٩٠

        

پشت پنجره ایستاده بود و به دانه های برف که با رقص فرود می آمدند خیره شده بود یک فنجان چای داغ قطعأ گزینه مطلوبی بود از بخاری که از دهان رهگذران درحال عبور از کوچه خارج میشد میتوانست سردی هوا را کاملا حس کندبه سمت آشپزخانه رفت کتری را پر آب کرد وروی اجاق گذاشت دوباره به سمت پنجره بازگشت یکی از زیباترین مناظر طبیعت همین ریزش برف سپید بود برسنگفرش کوچه و عبور رهگذران با شالگردنها و کلاهها و گامهای تند انسانها برای فراراز سرمای خیابان و کسی چه میداند هرکس در پی چه چیزی یا با چه احساسی وارد خانه های خود میشد از روی قیافه آدمها یا  نوع لباسشان آنها را آنالیز میکرد ودر خیال خود برای هرکس دنیایی میساخت که لحظه بعد را در آن دنیا چنان عمل خواهد کرد واقعأ بازی جذابی بود میتوانست شخصیتهای زیادی را با دنیاهای متفاوت خلق کند اما خودش در خیالات دیگری سیرمیکرد منتظر بود و انتظار برایش درهر باری که تجربه اش کرده بود پیامهای متفاوتی داشت هرانتظاربا دیگری یک دنیا فاصله داشت حتی اگر در تمام این انتظارها منتظر یک نفر هم که باشی با هم فرق میکند اگر پشت یک پنجره هم که بایستی بازهم نمیتوانی بگویی یک احساس را تجربه کرده ای انتظاری که از لحظه بعدتر داری کسی چه میداند با روح آدمی چه میکند گاه ترا به سرحد جنون میکشاند و گاه از طولانی شدن این لحظه ها لذت تلخی بروجودت سرازیر میشود هم تمنای وصال است و هم دورتر شدن آن لحظه  نه هیچ کس نمیتواند بگوید که این احساسهای متضاد را تجربه نکرده همه ما به دلیل ماهیت انسانی خود طعم آنرا چشیده ایم انتظار در بعضی ابعادخود بسیارسنگین است و سخت ودربعدی دیگر بسیارلطیف و قابل تحمل خودش را به افکار سپرد و چایش را پشت پنجره انتظارنوشید .

نظرات ()



سرخوشیهای نوجوانی
نویسنده: فرشته صالح زاده - ٢٢ دی ۱۳٩٠

  

 وقتی از دنیای اطرافمان دلگیر میشویم یا نا خرسند شاید تنها بازگشت به خاطرات کودکی التیام خاطری برایمان باشد روزهای کودکی و نوجوانی ما درسالهای انقلاب و جنگ گذشت اما بچه که باشی دنیا رنگ دیگریست دربدترین حالتش هم دلخوشیهای زیادی هست ما بچه های  همسن و سال خودمان دوروبرمان زیاد بودبرای همین همیشه کاری برای انجام دادن داشتیم خانه های عموها نزدیک هم بود حتی دیروقت شب هم میتوانستیم به کمک پسر عموها به خانه های هم برویم و دورهم باشیم یادم می آید یک شب سرد زمستان که برف میبارید تلفنی با دخترعموهایم قرار گذاشتیم که شب را در خانه آنها بگذرانیم آنها برادر بزرگتر داشتند و میتوانستند با کمی التماس و خواهش وادارشان کنند که به خانه ما بیایند و قرارشد که باهم به خانه آنها برگردیم ساعت حوالی دوازده شب میشد نمیدانم 4یا 5 نفری میشدیم شب سرد زمستان برف سپید سپید که هنوز هیچ رد پایی رویش نبود و ما اولین رهگذران آن شب زمستانی بودیم از روی برفها راه میرفتیم و میدویدیم میخندیدیم مثل پرندگانی سرخوش آواز میخواندیم سر میخوردیم و همدیگر را دنبال میکردیم حالا هر کدام از ما در یک گوشه از دنیا زندگی میکنیم و شاید دیگر لذتهای کوچک به اندازه سالها پیش خوشحالمان نمیکند اما خوب روزهای نوجوانی ایام دیگریست

نظرات ()



احترام به دیگران
نویسنده: فرشته صالح زاده - ۱۸ دی ۱۳٩٠

                 

     چرا ما آدمها به محض اینکه عناوین کاریمان عوض میشود شخصیتهای دیگری از خودمان به نمایش میگذاریم تا احساس میکنیم یک درجه فقط یک درجه با شرایط قبلی تفاوت کرده ایم فوری انسان دیگری میشویم نمیدانم دردرون هریک از ما انسانها چند شخصیت پنهان وجود دارد و چرا بیشترمان قادر به کنترل شخصیت واقعی خودمان نیستیم میتوانیم در طول روز رنگهای زیادی ازدرونمان را به نمایش بگذاریم همه ما بعد های مثبت و منفی داریم اما چرا حفظ کردن بعد مثبت همیشه سخت تراست به انسانها با دیدی نگاه کنیم که دوست داریم به ما نگاه کنند با احترام با ادب بله ادب فاکتور گمشده دنیای امروز جامعه ما دیگران را با لفظ شما خطاب کردن کار بسیار ساده ای است و احترام شما و فرد مقابل را بالا میبرد رعایت نکات کوچک در آداب اجتماعی را فرا موش نکنیم .

 

نظرات ()



سفره هایتان سرشار ازمهرباد
نویسنده: فرشته صالح زاده - ۸ دی ۱۳٩٠

               

 یکی از زیبا ترین و قشنگترین نعمتها دردنیا داشتن خانواده است و دورهم بودنها وشاید یکی از زمانهایی که میشود حضور در خانواده را حس کرد سر سفره هر خانواده است درست است که امروزه زندگی ماشینی همه ما به نوعی این لذت درکنارهم بودن را از خیلی ها گرفته اما هیچ چیز به نظرمن به اندازه یک آشپزخانه به راه نمیتواند گرمی یک خانواده را نشان دهد اصلأ پخت و پز در خانه نشانه حضور افراد خانواده است راستش گاهی حتی یک کتری و قوری چای که روی اجاق گاز بخار میکند برای من تداعی گرمای یک خانه است درهر فرهنگی در بین هر ملتی که باشیم فکرمیکنم دور هم غذا خوردن و با هم سر سفره نشستن برای همه مردم دنیا یک معنا را داشته باشد حتی فکر نمیکنم اینکه سر سفره ای که نشسته ایم و چه میخوریم هم مهم باشد چه حتی ساده ترین غذا ها با کنارهم بودن لذتبخش است برای لذتهای کوچکی که داریم هم شاکر باشیم از همه از پدر خانواده از مادر از فرزندانی که با شور سرسفره ما حاضرند دنیا را با چشمهای زیبا میتوان زیباتر دید .

نظرات ()



فرصتها را دریابیم
نویسنده: فرشته صالح زاده - ۱ دی ۱۳٩٠

           

 روزهای زندگی یا به عبارتی عمر کوتاه انسانی با سرعت فوق العاده در حال گذر هست هر کسی در تفکر خود به اندازه اندیشه اش به اندازه دارایی خود از دنیا بهره می گیرد منظورم صرفأ دارایی مادی نیست چه ما با تفکرمان بیشتر شادیم تا با پولمان با اندیشه مان بیشتر لذت میبریم به اندازه داشته هامان از روزهایی که وارد آن میشویم گیرنده هستیم و حال روزهای زمستانی هم مثل باد میگذرند و عید فرا خواهد رسید به همین زودی انگار همین دیروز بود که وارد سال نود شدیم دراین مسیر با این همه شتاب باید هر روز را زندگی کرد آری واقعأ بعد از این همه تجربه و فراز وفرود زندگی به این جمله که همسرم همیشه میگفت و من زیاد جدی نمیگرفتم ایمان آوردم که نباید زندگی را موکول به آینده کرد باید هرروزش را جدی زندگی کرد چون بسیار کوتاه است برای خوب بودن برای عشق ورزیدن برای کار خیر کردن وبرای خیلی چیزها وقت کوتاهی داریم باری به هرجهت نباشیم دریابیم این لحظه هارا که مارا برای کارهای مهمتری طراحی کرده اند .

نظرات ()



پائولو کوئیلو
نویسنده: فرشته صالح زاده - ۱٢ آبان ۱۳٩٠

 

شاید تفاوت نویسندگان و افراد عادی جامعه در این باشد که آنها ریزبین ترند و دقیقتر از همه به دنیای اطراف خود مینگرند توصیفهایی که نویسندگان بزرگ ادبیات جهان تولستوی چخوف شولوخوف یا دوما بالزاک همینگوی پائولوکوئیلو از روح و روان افراد میکنند نگاهی کنکاشانه موشکافانه و چالش برانگیز از آنی است که دردرون آدمها میگذرد نمایاندن زوایای روح انسانها در هرقالبی که هستند وعریان کردن آنچه دردرون افراد میگذرد جسارتی میخواهد که نویسندگان هم قدرت بیانش را دارند و هم توان توصیفش را اخیرأکتابی میخواندم با عنوان (ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد )البته این کتاب را سالها پیش هم خوانده بودم اما دوباره خوانی بعضی کتابها فرصت تحلیلی به شما میدهد شاید هرکدام ازما میتواند قهرمان همان کتابی باشد که میخواند درون ما پیچیدگیهایی دارد که گاه خودمان هم از آن بیخبریم چرا که زنگارهایی هست در لابلای روحمان که پنهان میکند آنی را که هستیم دراین کتاب زندگی و مرگ دختری که مرگ را انتخاب میکند به چالش کشیده میشود زمانی که میتوانی زندگی کنی از آن بیزار میشوی و زمانی که قرار است بمیری لذت زنده بودن و زندگی و شاید نمایان شدن آن بعدی از زندگی که تا زندگی میکردی نمیدیدی برایت آشکار میشود و تلاش برای زندگی کردن ساعاتی که باقی مانده است به نظرمن کیفیت زندگی بسیار مهم تر از طول آن است اینکه شاید اگر بصیرتی باشد تمام یک زندگی را در یک روز زمینی هم بشود درک کرد و زندگی کرد شاید نوشته های کوئیلو به این دلیل در تمام دنیا مخاطب دارد که بعد عرفانی انسان را بیان میکند بعدی که حلقه گمشده بشریت است عرفانی که بزرگان سرزمین ما بسیار از آن سخن گفته اند عرفان در سرزمین ما بسیار آشناست واساسأ شرق زادگاه عرفان است واینکه در غرب اینگونه جذابیت دارد برای آن است که برای آنها جدیدأ بیان میشود و برای ما تاریخی به قدمت سرزمینمان دارد البته قدمت این موضوع برای ما نباید مایه مباهات شود چرا که مهم قدرت درک این مقوله است چه فرقی میکند چه کسی در کجای دنیا زودتر یا دیرتر به این مفهوم برسد مهم رسیدن است .

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »